‏نمایش پست‌ها با برچسب همین‌جوری. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب همین‌جوری. نمایش همه پست‌ها

دوشنبه، آبان ۱۰، ۱۳۸۹

۲۰| هوا، هوای دو نَفَری‌ست.

به قول یکی از دوستان، هوا بَس ناجوان‌مردانه دو نفرَس. نکته‌اش اینجاست که من باید تنهایی از این هوا لذت ببرم. 

شنبه، آبان ۰۸، ۱۳۸۹

۱۸| جان دادن به یک فتوبلاگ مرده

من از آن دسته آدمهایی هستم که عاشق برف‌اند.از آنها که، عاشق پیاده روی در خیابان‌های خلوتِ پوشیده از آن دانه های سفید اند. عاشق سپیدی و سکوت و شهر یک دست سفیدند. از آن آدمها که از چهار فصل فقط، زمستان را دوست دارند،تنها به خاطر برفش.
مدتی پیش به دنبال این علاقه ام فتوبلاگی به نام‌‌‌ "اینجا دارد برف می‌آید" در سرویس دهنده تامبلر راه‌اندازی کردم که برای خودش زندگی کند، داشت آرام آرام رشد می‌کرد تا برای خودش کسی شود، که آقای فـیـلـترچی آمد و دست گذاشت روی تمام بلاگ هایی که در تامبلر بودند و همه را به کل مورد عنایت قرار داد. من هم آنجا را به حال خود گذاشتم تا بمیرد. ولی حالا دوباره میخواهم آن را زنده کنم ، به همین خاطر یک جایی در بلاگر با همین نام به راه انداخته‌ام که همان جریانی که در بلاگ قبلی دنبال می‌کردم ادامه بدهم. می‌توانید "اینجا دارد برف می‌آید" جدید را از آدرس جدیدش دنبال کنید و یا فیدش را با آدرس http://feeds.feedburner.com/here-is-snowing به گودر خود اضافه کنید.

یکشنبه، آبان ۰۲، ۱۳۸۹

۱۲

امروز که خبر مرگ یکی از اقوام دور رو شنیدم ، دلم گرفت، یاد اون شماره تلفنی افتادم که چندین ساله که دلم نیومده از تو گوشیم پاکش کنم، همینجوری دلم واسه اون صاحب شماره تنگ شد. 

جمعه، مهر ۳۰، ۱۳۸۹

۱۰

بعضی وقت‌ها یک بها‍نهء کوچک و بی‌ربط چنان نیرویی برای تخریب در من به وجود میاره که هیچ جوره قابل کنترل نیست. اون وقت من به یک آدمی تبدیل میشم که حتا به خودش هم رحم نمی‌کنه.

شنبه، مهر ۲۴، ۱۳۸۹

۹

the best thing about a picture is that it never changes even when the people in it do.
-andy warhol

سه‌شنبه، مهر ۲۰، ۱۳۸۹

۷ | قدمتان روی چشم

خودم رو لابه‌لای عکس هایی که در اینجاست غرق کرده‌ام. انگار که فرهنگ و مردم ایران را با همه تناقض‌ها و اعتقادات عجیب‌شان، عریان، آنگونه که هست در مقابل تو به نمایش گذاشته باشند. گاهی به بعضی از تصاویر خیره می‌مانم ، مغزم هنگ می‌کند، نمی دانم باید خوشحال باشم یا ناراحت، نمی دانم برای آن جان‌باز که پا ندارد غصه بخورم و یا به خنده آن جوانان در کلاس بخندم! نمی دانم چرا انچه داخل خانه مان می گذرد با آنچه در بیرون‌ از خانه‌هایمان اتفاق می افتد این‌قدر متضاد است. مغزم توان درک این همه تناقض را ندارد، نمی فهمد.



پ.ن: اینجا را از بلاگ حقوقدان پاریسی پیدا کردم.

پ.ن: این سایت مربوط به کتابی با عنوان Marcher sur mes yeux( قدمتان روی چشم) است. حقوقدان پاریسی توضیحی مختصر در مورد این کتاب داده است.

یکشنبه، مهر ۱۸، ۱۳۸۹

۶

هنگام فتنه چون شتر دو ساله باش نه پشتی تا سوارش شوند نه پستانی تا شیر دوشند.