سهشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۹
شنبه، آبان ۲۹، ۱۳۸۹
۲۶
شنبه، آبان ۲۲، ۱۳۸۹
۲۵| ویارهای یک پسر تنها
- نمیدانم چند روز یا چند ماه است که دیگر با هم رابطه نداریم حسابش از دستم در رفته است. چند روزی است که وقتی که با خودم خلوت میکنم مدام آن دقایقی را به یاد میآورم که سعی میکردیم با دلیل و منطق گند بزنیم به رابطه سه سالهمان . سه سال یعنی یک عمر، کم زمانی نیست.
- احساس تنهایی میکنم. یادشبخیر یک زمانی کافی بود، تا فقط اراده به کاری کنم همیشه چند تایی آدم پایه پیدا میشد که تنها نباشم.از تمام آن همه دوست و رفیقها فقط دوتایشان برایم مانده. هرچند که این دوتا بیشتر از همه آن رفقای قدیم، برایم عزیزند.
- هوس داشتن یک دوستی از جنس لطیف، از آنهایی که بدون آرایش،با سادگی خودشان دلبری میکنند، مدت زمانیست که فکرم را به خودش مشغول کرده. نه... اگر دقیق تر بگویم، دلم بیشتر برای آن کارهای روتین و معمولی، که دختر پسرهای جوان تازه عاشق شده، دوتایی یا هم انجام میدهد، تنگ شده.
جمعه، آبان ۲۱، ۱۳۸۹
سهشنبه، آبان ۱۱، ۱۳۸۹
۲۱| در این مملکت باید گه بود
یکشنبه، آبان ۰۹، ۱۳۸۹
۱۹
- دوستی دارم به اسم امید، خیلی با هم حرف میزنیم، از همین حرفهای روتینی که جز پر کردن وقتهای بیکاری، هیچ فایده دیگری ندارند. بعضی وقتها لابهلای همین دیالوگهای بی ربطمان، ناگهان حرفی می زند که مثل سیلیای محکم به صورتم کوبیده میشود، بعد من میمانم و خودم، سکوت می کنم تا بفهمم چه اتفاقی افتاده است، انگار تازه از خواب خرگوشی بیدار شده ام، مُدام از خودم میپرسم که دارم چه غلطی میکنم، انتظار جواب ندارم، فقط برای کم کردن درد آن سیلی این جمله را با عصبانیت چند بار دیگر با حرص از خودم میپرسم. با این حالِ عصبی، تصمیم میگیرم از این به بعد بفهمم که دارم چه به روز خودم و زندگیم میآورم.
-خیلی از خودم عصبانیام.